یادداشتهای یک دور مانده از وطن
  
 شهر خاموش من آن روح بهارانت کو  ...
 
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
سی و هفت روز پس از اعتصاب غذا، مرگ تدریجی عدنان حسن پور و هیوا

سی و هفت روز پس از اعتصاب غذا، مرگ تدریجی عدنان حسن پور و هیوا بوتیمار را تهدید می کند،
عدنان حسن پور و هیوا بویتمار دو ورزنامه نگار کرد محکوم به اعدام وارد سی و هفتمین روز اعتصاب غذای خود شدند
و گزارشها در مورد وضعیت جسمانی آنها نگران کننده است

۵۰۰نفر در دانشگاه تهران به گروگان گرفته شده اند:


شاهد گروگان‌گیری دانشگاه تهران گفت: 500 نفر از شرکت کنندگان در همایش سالن کنفرانس دانشگاه تهران به گروگان گرفته شده‌اند


 
یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386
تجمع خانواده های فعالان بازداشت شده سندیکای کارگران شرکت واحد

تجمع خانواده های فعالان بازداشت شده سندیکای کارگران شرکت واحد در مقابل دادگاه انقلاب

سلام دمکرات

شنبه 11 اوت 2007, بوسیله ى دیاکو

تا ساعتی دیگر، در ساعت 8 صبح امروز، یکشنبه 21 مرداد، خانواده های فعالان بازداشت شده یِ سندیکای شرکت واحد در مقابل دادگاه انقلاب تهران واقع در خیابان معلم در اعتراض به بازداشت همسران خود و درخواست آزادیِ تمامی کارگران زندانی تجمع خواهند کرد.

دیشب دستگاه های تلفن های همراه فعالان کارگری و دیگر جنبش های اجتماعی به کار افتاد و با ارسال پیغام های اس. ام. اس SMS خبر عزم خانواده های فعالان بازداشت شده یِ سندیکای شرکت واحد جهت تجمع در مقابل دادگاه انقلاب را به یکدیگر مخابره کرده و تقاضا نمودند تا کلیه هواداران آزادی و برابری و معتقدین به نقش تاریخی طبقه کارگر در محقق کردن چنین آرمانی از این تجمع شجاعانه حمایت کنند.

طبق آخرین گزارش های مخابره شده آقایان ابراهیم مددی- سید داوود رضوی- یعقوب سلیمی- ابراهیم نوروزی گوهری- همایون جابری به همراه دوستش به اوین منتقل شده اند و از محل نگهداری آقای طاهر صادقی خبری در دست نیست.

 


 
شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
انتقال فعالین بازداشت شده سندیکا به زندان اوین

انتقال فعالین بازداشت شده سندیکا به زندان اوین

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی

شنبه 11 اوت 2007, بوسیله ى دیاکو


پیرو فراخوانی که از طرف فدراسیون جهانی کارگران حمل ونقل(ITF) و کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری (ITUC) برای 18 مرداد ماه در رابطه با همبستگی جهانی با منصور اسالو و محمود صالحی اعلام نموده بود، سندیکای کارگران شرکت واحد در نظر سنجی که انجام داد تصمیم گرفت جهت همبستگی با منصور اسالو و محمود صالحی و دلجویی از خانواده منصوراسالو که طی بازداشت یک ماهه هیچ گونه اطلاعی از سرنوشت ایشان نداشتند فراخوانی جهت مراجعه به منزل ایشان جهت تقدیر و قدردانی از خانواده ایشان بدهد. بعداز اعلام فراخوان که برای روز پنجشنبه مورخ 18/5/86 تعیین شده بود به دلیل اینکه کارگران شرکت واحد در دو شیفت فعالیت می کنند و به خاطر اینکه در امور جابجایی مسافران خللی ایجاد نشود از ساعت 10 صبح تا 7 بعد ازظهر جهت همراهی اتحادیه های کارگری فوق الذکر به منزل آقای منصور اسالومراجعه نمایند.صبح همان روز هنگام حضوراعضاء سندیکای کارگران شرکت واحد با تعداد زیادی از مامورین پلیس امنیت مواجه می شوند که باعث دستگیری آقایان ابراهیم مددی- سید داوود رضوی- یعقوب سلیمی- ابراهیم نوروزی گوهری- همایون جابری به همراه دوستش گردید. بعد ازپی گیرها مشخص شد که پنج نفراز اعضاء دستگیر شده در کلانتری147 نارمک به سر می برند و آقای ابراهیم گوهری به مکان نامعلومی برده شده است. در ادامه مشخص شد اعضاء دستگیرشده امروز جمعه ساعت13 از کلانتری147 نارمک مستقیماً به زندان اوین منتقل شده اند.

در پیگیریهای مستمر امروز ساعت 30/17 باخبر شدیم که آقای طاهر صادقی توسط ماموران پلیس امنیت در روز 18/5/86 به خاطر همبستگی و دلجویی از خانواده منصور اسالو به آنجا مراجعه کرده بود دستگیرو به همراه اعضاء دستگیر شده سندیکا به زندان اوین منتقل شده است.

سندیکای کارگران شرکت واحد

اتوبوسرانی تهران و حومه

19/5/


 
پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386
ابراهیم مددی، ابراهیم گوهری،داوود رضوی، یعقوب سلیمی، همایون جابر

ابراهیم مددی، ابراهیم گوهری،داوود رضوی، یعقوب سلیمی، همایون جابری و غلامرضا غلامحسینی، 6 تن از اعضای سندیکای شرکت واحد و از فعالین کارگری صبح امروز از سوی مأموران وزارت اطلاعات بازداشت شدند.

این افراد که قصد ورود به منزل اسانلو را داشتند، توسط نیروهای امنیتی حاضر در محل بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شده اند.

همچنین اخبار رسیده حاکی از این است که نیروهای امنیتی با محاصره منزل منصور اسانلو( رئیس هیت مدیره سندیکای شرکت واحد)، مانع از ورود افراد به منزل ایشان می شوند. هم اکنون فضای اطراف منزل اسانلو به شدت امنیتی می باشد.

لازم به ذکر است سندیکای شرکت واحد پیش از این در فراخوانی از مردم خواسته بود روز 18 مرداد همزمان با سالروز آزادی منصور اسانلو با حضور در منزل وی نسب به بازداشت مجدد او اعتراض نمایند.

سازمانهای بین المللی کارگری نیز، این روز را روز جهانی مبارزه برای آزادی منصور اسانلو نامیدند و قرار است در نقاط مختلف جهان برای آزادی این فعال کارگری تظاهرات برپا شود.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر


 
چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386
به جز حنیف یزدانی و مهدی عربشاهی، کلیه بازداشت شدگان 18 تیرماه ،

به جز حنیف یزدانی و مهدی عربشاهی، کلیه بازداشت شدگان 18 تیرماه ،لحظاتی پیش از زندان اوین آزاد شدند.

بازداشت شدگان که به مدت بیش از یک ماه در بند 209 زندان اوین نگهداری شده اند، با قرار وثیقه از زندان آزاد گشته اند

حنیف یزدانی و مهدی عربشاهی نیز با سپردن وثیقه ظرف روزهای آینده آزاد خواهند شد.

گفتنی است به دلیل تجمع خانواده های بازداشت شدگان و جمع کثیری از دانشجویان در مقابل زندان اوین جهت استقبال از دانشجویان بازداشتی، وزارت اطلاعات هر یک از آنها را به نقطه ای از تهران منتقل و در آنجا آزاد نموده است.

لازم به یادآوری است 6 تن از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در جریان تحصن در برابر دانشگاه امیرکبیر در روز 18 تیرماه بازداشت شدند. ساعتی پس از این بازداشت مأموران با حمله به دفتر سازمان ادوار تحکیم کلیه افراد حاضر در این محل را نیز بازداشت نمودند.

همچنین امیریعقوبعلی، از اعضای "کمپین یک میلیون امضا" نیز که در حین جمع آوری امضا در پارک اندیشه تهران بازداشت شده بود، با سپردن قرار وثیقه آزاد شد.

منبع کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر


 
سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386
و در پایان بقیه خَرَن!
و در پایان بقیه خَرَن!
دانشجوی دوی خردادی سابق
پس از خواندن مقاله ی زیبا، پرشور و شعور بابک یزدی که در شماره ی پیشین شهروند به چاپ رسید اینجانب که دل خوشی از شهروند ندارم و اصولا از دعوا و مرافعه خوشم می آید و حلوا از غذاهای مورد علاقه ام است تصمیم گرفتم که تخته شنا را برداشته و قدری به ورزشهای تابستانی و من جمله (ببخشید عربیش با مزه تر بود) می گفتم... من جمله (دوباره نوشتم که مجبور نشین برگردین) چی می گفتم؟آهان...من جمله ورزش جذاب و مفرح موج سواری بپردازم (بپردازم فعل به ورزشهای تابستانی هم بود...اون بالا)... و خلاصه من هم واقی بزنم که مبادا هموطنان تورونتویی بنده را فراموش کنند، ولی بعد که کمی اندیشیدم ناگهان متوجه شدم که از گذشته ی ننگین خود در ایران و همکاری با اسلام دیجیتالی، شرکت در کنکور و ورود به قشر خود فروخته و مزدور دانشجویان دوم خردادی و از همه بدتر عدم عضویت در حزب کمونیست کارگری که دلیلی جز بزدلی و ترسویی اینجانب و بقیه نمی تواند داشته باشد بسیار شرمسارم. پس تصمیم گرفتم که این مقاله را با نام مستعار منتشر کنم. شما هم لطف کنید و فضولی نکنید چون همان طور که می دانید ممکن است مواجبم قطع بشود. تنها اجازه دهید قدری در کنارتان بایستم و کمی احساس غرور کنم. در ایران هم وقتی دوستان گروه فشاری (لطفا بی ادب نشین) را می دیدم که با آن شجاعت فریاد میزنند، فحش می دهند و چماق می کشند دلم غنج می زد و از ناتوانی خود در همراهیشان شرمسار می شدم و این بار هم که در سالروز واقعه ی کمونیستی-کارگری 18 تیر ماه شما را دیدم که با آن شجاعت صدای بلندگوتان را بلند کرده بودید و به هیچ نظر و هیچ احدی توجه نمی کردید به دلیریتان غبطه خوردم و شرمسار ناتوانی خویش شدم. اصولا احترام به رای اکثریت و دادن حق مشترک برای ابراز عقیده از آن حرفهای سوسولی ست که تنها به درد همین هنرمندان امروز یا همان ژیگولوهای دهه ی 40 و 50 می خورد نه انقلابیون پیگیر و فعالان خستگی ناپذیر. من با آنکه از ترس مجبور به ایستادن در کنار دانشجویان خودفروخته و بازیگران پیش نماز بی تربیت بودم با تمام وجود آرزو داشتم که ای کاش می توانستم در کنار شما شعارهای برابری، برادری (ببخشید....رفاقت) و"مرگ بر" سر بدهم ولی افسوس و صد افسوس از این روزگار پست که آدمی را زمین گیر می کند. با این حال جا دارد حقایقی که در نشریه ی آمریکایی، آخوندی، فاشیستی، توده ای، هنری، فرهنگی شهروند تحریف شده است را متذکر شوم تا مردم دچار اشتباه نشده و به صراط کمونیست کارگری مستقیم شوند (منظور همون رفتنه هر چی دیگه فکر میکنید ذهنیتِ شما منحرفه... اگر هم غلطه ما نمی دونیم)

نخست می خواهم مروری کنم به آنچه در یکم مه ی... ببخشید 18 تیر ماه سال 1378 اتفاق افتاد. چنانچه می دانید قشر عظیمی از دانشجویان در ایران به علت فقر ناشی از امپریالیزم، چهره ی احمدی نژاد، فقدان منصور عزیز و دوری کمونیست کارگری از ایران ناگزیر از کار در کنار تحصیل می باشند و در اینجا نخستین رد پای سانسور نمایان می شود. بنا به استدلال بالا جمع کثیری از دانشجویان ما کارگر هم هستند پس چگونه است که در هیچ یک از نشریات خودفروخته امروز و روزنامه های دوی خردادی و امپریالیستی ی آن روز ذکر نشده و نمی شود که مثلا جمعی از کارگران دانشگاه تهران در اعتراض به اخراج فلان استاد، در فلان خیابان، فلان کار (که همان تجمع می باشد) را کرده اند (باز هم مشکل ذهنیت شماست) و همواره نام کارگر و کمونیست به دانشجو و اصلاح طلب تحریف می شود. مگر 18 تیری که این قدر سنگش را بر سینه میزنید حرکت تشکیلاتی ی جمعی از این کارگران دانشجو نبود که در اعتراض به بسته شدن نشریه ی کمونیستی ـ کارگری سلام در برابر خوابگاههای کمونی ی خود اجتماع کرده بودند و در پایان توسط نیروهای دوم خردادی و امپریالیزم قلع و قمع شدند، اما می بینیم که متاسفانه این حرکت کمونیستی کارگری نیز به نام دانشجو و دوم خردادی های پدر سوخته تمام شد. امروز و در این سرزمین آزاد هم این پر رو ها از رو نمی روند و می خواهند که تریبون سالگرد این حماسه ی کمونیستی کارگری را نیز از ما بگیرند تا در آن بیانیه های لوس و رنج نامه های سوسولی بخوانند. هرگز از یاد نمی برم فردای روز 18 تیر ماه آن سال را. وقتی به سر در دانشگاه رسیدم موی بر اندامم سیخ شد یا راست شد. (خواهش کردم بی تربیت نشین) بچه ها بازوبند سرخ بسته بودند و پرچمهای سرخشان در هوا می چرخید. هرگز طنین سرود "سر اومد زمستون" و شعارهایی چون "کارگران جهان متحد شوید" "سوسیالیست بپا خیز..." و "خاتمی برو گم شو" از گوشم نمی رود. چه روز با شکوهی بود، اما قلم به مزدان امپریالیزم باز هم تحریف کردند. سرود "رفیق دبستانی من" به "یار دبستانی" تغییر نام داد و به جای "مرگ بر"های صمیمانه و دمکراتیکی که می گفتیم شعارهای فاشیستی، ارتجاعی و پوسیده ای چون "زنده باد مخالف من" در نشریات منعکس شدند. امروز هم چنین است با آنکه مردم صمیمانه ما را می خواهند صندوقها عوض می شوند و خاتمی چند میلیون رای می آورد و از آن بدتر امروز که... (ببخشید می شه اینجا ش و نگم...آخه می ترسم...ممنون)

خلاصه بهتر است این دانشجویان دستان آلوده به دوم خرداد خود را از روزهای تاریخی ـ کمونیستی ی ایران بردارند و نام 18 تیر را با نام جنبشهای کوچک، بزدل، خودفروخته، بی تربیت و کم تعدادی چون دانشجویی کثیف و خفیف نکنند. به شهروند هم هشدار می دهیم که تهمت و افترا کاری ندارد ولی بسیار کارساز است اگر بار دیگر خطا کند از این فن شریف استفاده خواهیم کرد و مادرش را.... به عزایش می نشانیم. سلیمی را ببین درس بگیر . و در پایان بقیه خرن، نیاز سلیمی ایضا.

سمپات شرمسار شما(دانشجوی دوی خردادی سابق) یه جایی ـ تابستون 86

منبع هفته نامه شهروند (کانادا)


 
شنبه 13 مرداد ماه سال 1386
آزاد شدم! قضیه یِ بازداشت کمیک بینا داراب زند!

آزاد شدم! قضیه یِ بازداشت کمیک بینا داراب زند!

سلام دمکرات

جمعه 3 اوت 2007, بوسیله ى دیاکو


در طول 50 سال ِ زندگی ام، بارها، در چند مملکت مختلف، از جمله ایران بازداشت شده ام و فکر می کردم که همه چیز را دیده ام، اما جریان بازداشت روز چهارشنبه 10 مرداد، یک جریان کمیک و در عین حال حزن آلود بود.

جریان از اینجا آغاز گشت که سگ من، "سزار"، حدود ساعت 6 و نیم بعدازظهر نسبت به عبور غریبه ای از مقابل درب خانه اینجانب عکس العمل نشان داده و پارس می کند. گویا این غریبه تنها نبوده و همسر محترمه شان هم همراه ایشان بودند و از پارس سگ از پشت در بسته ترسیده و فریادی می کشد. آقای سروان محمد باقر عسگری که گویا نام آن مرد غریبه بوده است، از اینکه همسر محترمه شان از پارس سگ وحشت کرده اند خونشان به جوش آمده و به پشت درب حیاط آمده و بنایِ ناسزاگویی و هوارهای بنفش را آغاز می کند. همسر اینجانب هم متعجبانه به رفتار و هجویات بیان شده گوش می داد. من که مشغول لباس پوشیدن بودم از سر و صدا به حیاط آمده و با این صحنه عجیب روبرو می شوم. مردی چون حیوان زخم خورده و کف بر دهان آمده فریاد می کشید و به درب بسته لگد می زد. من را می گویی، در وحله اول مات و مبهوت نظاره گر صحنه شده، اما از آنجائیکه همسرم را مورد اهانت و فریادهای مرد غریبه ای دیدم، یواش یواش به رگ غیرتم بر خورده و به جلو رفته و مرد را به خطاب گرفته و نسبت به رفتار ناشایست و مجنون وارش مورد عتاب قرار دادم. ناگهان آن مرد برگشت و گفت: می دانی من که هستم؟ من سروان عسگری از نیروهای انتظامی ام. من هم گفتم: هرکس می خواهی باش! اصلاً خودِ رئیس جمهور باش! این به تو حق نمی دهد که در خیابان و محله صدایت را بلند کرده و از پشت درب بسته هر ناسزایی که می خواهی بار زن وبچه یِ من کنی. سپس با عصبانیت به زن و بچه حکم کردم که بیایید تو و این دیوانه را به حال خود بگذارید! مرد غریبه، جناب سروان محمد باقر عسگری نیز پس از چند دقیقه فریاد زدن که: من آدمتان میکنم. پدرتان را در میآورم. گردنتان را می شکنم، بالاخره راهش را گرفت و رفت. ختم ماجرا!

اما آیا واقعاَ داستان در همینجا ختم شده بود؟ خیر! جناب سروان که پس از معرفی خود حدس می زد که باید همه ماست ها کیسه شود، از بی اعتنایی بنده به "مقام والایِ(!)" خود جوشی شده و چون در مقابل همسر محترمه شان نیز کمی خیط شده بودند، از من کینه به دل گرفته و به کلانتری محل، کلانتری 22 مهر شهر، رفته و با تنی چند از همکارانش، که بعضاً شخصی پوش بوده و دو نفرشان لباس نیروهای انتظامی به تن داشتند، سوار یک پیکان کلانتری به منزل اینجانب مراجعت نمودند. که چی؟ که آقا شما مخل نظم عمومی گشته و به جناب سروان و همسر محترمه شان توهین کرده اید. من نمی دانم که کدامیک از ایشان توانسته بود زبان "سزار" و بد و بیراه او را برای جناب سروان ترجمه کند. به هر حال، منکه معمولاً با چند بنز الگانس وزارت اطلاعات در پس و پیش ماشینی که مرا به بازداشتگاه می برد عادت کرده و رفتن به کلانتری محل را با یک پیکان قراضه، اُفت مقام تشخیص داده بودم، گفتم: نه متشکرم! شما نه احضاریه ای از کلانتری دارید و نه حکم قانونی ای از قاضی، لطفاَ تشریف ببرید و هر زمان که مجوز قانونی برای بردن من را تأمین نمودید، یا با تلفن و یا حضوراَ تشریف آورده و من را هم همراه خود ببرید. اما آقایان بنده را با شلوار کوتاه خانه و دمپایی از خانه بیرون کشیده و کت بسته به داخل ماشین انداخته و همراه خود و جناب سروان و همسر محترمه ایشان به کلانتری بردند. در بین راه نیز فریاد و فغان نموده و تهدید به ضرب و شتم و پاشاندن گاز اشک آور به چشم و ... نمودند که البته آنهایی که از نزدیک مرا می شناسند میدانند که اینجانب نیز کم نیاورده و تهدیدهای آقایان و مقامی را که بر خود متصور بودند به استهزا گرفتم و جایتان خالی، خودم به تنهایی خندیده و آقایان نیز فشارشان با هر عکس العمل بنده به تهدیدهایشان بالاتر و بالاتر رفته و خونشان به جوش می آمد.

حال از اینکه وقتی به کلانتری رسیدیم با چه وضعی مرا از ماشین پیاده کرده و چون قاتل خطرناکی یا به جلو هول داده و یا روی زمین می کشیدند و تهدید به ضرب و شتم می کردند بماند، بالاخره افسر نگهبان که فضای کلانتری را مناسب تشخیص نداده بود، این گرگ های وحشی را از من دور کرده و با متانت به من صندلی ای را تعارف کرد. سپس به اطاقی که آقایان را روانه کرده بود رفت، تا ببیند جریان چیست و با چه نوع آدمی روبروست و پس از یکربع ساعت بیرون آمد و جلوی من و پشت میزش نشست و به فکر فرو رفت. از قیافه اش معلوم بود که نمی داند چه بگوید و مرا به چه متهم کند! بالاخره، پس از چهار پنج دقیقه ای، یک فرم بازجویی را برداشت و اسم و رسم مرا پرسید تا رسید به اینکه: آیا شما سابقه ای هم دارید؟ گفتم: بله! به اتهام اقدام علیه امنیت، محکوم شده و یکی دو سالی را مهمان هتل هایتان بوده ام. در اینجا بود که فضا عوض شد. در عوض من، آقایان ماست ها را کیسه کرده و با الفاظ مختلف سعی کردند بنده را راضی به درخواست عفو از جناب سروان بکنند تا قضیه را همینجا خاتمه دهند و کار به بازداشت نکشد. هر بار که با امتناع من و درخواست متقابل عذرخواهی جناب سروان و همکارانش مواجه می شدند، کنار رفته و مقام بالاتری را برای طرح مجدد درخواست شان جلو می فرستادند. وقتیکه نوبت به رییس اطلاعات کلانتری و رییس کلانتری رسید، رو در باستی را کنار گذاشته و در پاسخ گفتم: شما ها باید بهتر بدانید که آدمی با سابقه من پیه بازداشت و زندان را به خود مالیده و زیر بار این نوع "بی ناموسی ها" نمی رود. خلاصه یِ کلام اینکه اگر قرار است این جریان بدون "بگیر و ببند" و تهیه گزارش تمام شود و همه، به خوبی و خوشی، شب را به منزل خود برویم، از الآن بگویید تا من با تلفنی جلویِ پخش خبر را بگیرم. در غیر اینصورت مطمئن باشید که من بازنده یِ این رو در رویی نخواهم بود. اما از آنجا که آقایان نیز آزادی مرا بدون عذرخواهی از جناب سروان برابر با افت اهمیت مقام مأموران دولتی و ساحت مقدس کلانتری و رابطه ی نا مشروع میان همکاران قلمداد می کردند، محیط مانووری برای خود متصور نبوده و بالاخره تصمیم به نگهداری شبانه یِ من کردند. البته تا زمانیکه شیفت عوض شود مرا به داخل بازداشتگاه نبرده و از من در پشت میزی، کنار افسر نگهبان پذیرایی کردند. اما با تعویض شیفت، با اینکه به داخل بازداشتگاه راهنمایی شدم، ساعتی یکبار ، به بهانه ی سیگار کشیدن از آنجا بیرون آورده و نیم ساعتی را به گفتگو و گپ زدن می پرداختیم. تا صبح شد.

صبح روز بعد، همسر اینجانب که شب قبل به کلانتری آمده و مقداری وسائل، از جمله شلوار و کفش و ... آورده بود، و یک شکایتنامه نیزعلیه جناب سروان عسگری و همکارانش به اتهام ایجاد مزاحمت و سوء استفاده از موقعیت رسمی امضاء کرده بود، به کلانتری آمد و همراه من و یک سرباز به دادسرای عمومی و انقلاب ناحیه 3 کرج رفتیم و حدود ساعت 11 صبح، در شعبه ی 15 آن دادسرا در مقابل قاضی حاضر شدیم. قاضی شعبه که اتفاقاً جوان خوشرویی بنظر میآمد، پس از خواندن گزارش کلانتری و سوال از سابقه من، با خنده پرسید: خوب آقای داراب زند شما با چه الفاظی نظام مقدس جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری را مورد توهین قرار دادید؟ من را می گویی! نگاهی از تعجب با همسر و سرباز و قاضی رد و بدل کرده و گفتم: جریان چیست؟ قضیه بر سر پارس کردن سگ اینجانب و بگو و مگوی متعاقب آن است، به نظام و رهبری چه ارتباطی دارد؟ قاضی گفت: اما، گزارش از توهین شما به نظام و مقامات آن در ملاء عام و ایجاد اخلال در نظم عمومی حکایت دارد. تازه دو ریالی ام افتاد و با همان لحن شوخ قاضی گفتم: جناب آقای قاضی، این حضرات برای اذیت و آزار اینجانب که در مقابل سوء استفاده آقایان از موقعیت رسمی شان مقاومت کرده و حاضر به عذر خواهی نشده ام این لاطائلات را به هم بافته اند. بنده نه تنها شرم ندارم که با افتخار می گویم از منتقدین حکومت مطلقه بوده و انتقادات خود را بصورت مقالات متعدد و متنوع با امضاء شخصی ارائه داده ام و حتا قاضی حداد، معاونت امنیتی دادگاه انفلاب و آقای ... سربازجوی اینجانب در وزارت هم تمام جیک و پیک بنده را می دانند و اینجانب ایشان را به شهادت می گیرم که نیازی به توهین به نظام و مقامات آن نداشته و ندارم. بار پیشین هم اتهامات اینجانب نشر اکاذیب و شرکت در تجمعات غیر قانونی و تشکیل هسته های مخفی بوده و هرگز متهم به توهین به نظام و کسی نشده ام. بنظر می رسد که جناب سروان عسگری همانطور که از روابط خود برای بازداشت اینجانب استفاده کرده، عامل تهیه چنین گزارشی نیز بوده و قصد دارد از شما بعنوان ابزار تلافی سوء استفاده کند.

قاضی جوان نیز پس از گوش دادن به صحبت های بنده و مرور گزارش رو به سرباز همراه کرد و گفت به کلانتری اطلاع دهید که فوراً آقایان سروان عسگری و ... و ... را برای دادن شهادت به اینجا اعزام کنند. سرباز که گویی دارد به زبان خارجی گوش می دهد، مات و مبهوت قاضی را نگاه کرد و پس از مدتی به اینور و آنور نگاه کردن به آهستگی گفت: اما جناب قاضی، این اسامی ای که شما می فرمایید، مأموران کلانتری ما نمی باشند و تا الآن نامشان را نشنیده ام. قاضی که گویا تازه متوجه جریان گشته و پس از پاسخ سرباز گفته های مرا بهتر فهمیده بود، قلم و کاغذ را جلو کشید و دستور آزادی فوری بنده را نوشت و سپس برگه های شکایت را مقابل من و همسرم قرار داده و گفت: اگر شکایتی دارید، بنویسید. بنده و همسرم هم معطل نکرده و از جناب آقای سروان عسگری و همکارانش به اتهام توهین و فحاشی و سوء استفاده ار موقعیت رسمی شان شکایت کردیم. قاضی نیز دستوری به بازرسی نیروهای انتظامی استان تهران نوشته و درخواست گزارشی دال بر هویت افراد مراجعه کننده به منزل اینجانب همراه با سوألات زیر مقروم داشت: 1.آیا این افراد از نیروی انتظامی بوده اند؟ 2. اگر هستند به کدام کلانتری وابسته اند؟ 3. آیا هنگام رجوع به منزل متهم بر سر خدمت بوده و مأموریتی داشته اند؟ 4. و اگر داشته اند، هدف و نیت شان چه بوده است؟ 5. و در گزارش، این افراد ذکر کنند که متهم (یعنی بنده) دقیقاً چه الفاظی را به کار برده که ایشان حمل بر توهین به نظام و مقامات آن کرده اند؟

آیا موضوع به اینجا ختم می شود؟ مسلماً خیر! من در طول 50 سال زندگی ام بارها به این مسئله در کشورهایِ مختلف غربی و استبدادی بر خورده ام، که کسانیکه ما برای حفظ امنیت و ایجاد صلح و نظم عمومی ، به مدارج مختلف و متنوع کشوری انتخاب و استخدام می کنیم و با سلب اختیار از خود، بعنوان نمایندگان خود برگزیده و آن اختیارات را به ایشان تفویض می کنیم، بلافاصله ایشان برای خود مقام و منزلتی را متصور می شوند که نسبت به قوانین و اجرای آن و نسبت به اعمال غیر قانونی شان مصونیت داشته و گویا ایشان سرور و ارباب مردم اند و علیرغم برخورد توهین آمیزشان با مردم باید مورد احترام یکسویه قرار بگیرند. و هرکس که زیر بار چنین روابط تبعیض آمیز و نابرابر و ناعادلانه ای نرود، مستوجب برخورد های قهرآمیزی از قبیل زندان و شلاق و اعدام و سنگسار و ... است. تجربه زندگی و قرن ها تاریخ بشریت به من فهمانده است، تا زمانیکه ما خود را از دخالت مستقیم در زندگی اجتماعی و تصمیم گیری های سیاسی و قانون گذاری و قضایی و مجریه کنار کشیده و از خود سلب مسئولیت و اختیار کنیم و سرنوشت خود را در دست عده ای "نخبه(!)" و اقلیتی چند صد نفره بسپاریم، حتا اگر آنها را مستیماً انتخاب و انتصاب نماییم، بازهم با چنین توهم و رفتاری روبرو خواهیم شد.

همگی قبول داریم و تجربه شخصی اینجانب نیز این را تأیید می کند که برخورد این قاضی جوان در شعبه 15 داسرای عمومی و انقلاب ناحیه 3 کرج یک استثنا به شمار می رود. اما، توهم موجود در مقامات و مسئولین و خادمان این مملکت و دیگر حکومت های بورژوازی به درجات مختلف، یک قاعده است. فقط تصور کنید بصورت روزانه چند بار چنین اتفاق و برخوردی صورت می پذیرد و چگونه قضیه یِ "پارس یک سگ" تبدیل به "توهین به نظام و مقاما ت رسمی" و "اقدام علیه امنیت" می شود. و از آنجاییکه قربانیان چنین برخورد و روابطی از امتیاز دسترسی به رسانه ها و آگاهی به قوانین جاری ِ یک مملکت محرومند و یا هزاران مرتبه بد تر، از آنجاییکه برای رفع شر از خود و خانواده شان مجبور به عذرخواهی می شوند، داستان و شرح وقایع شان هرگز به گوش ما نمی رسد.

در پایان، چون همیشه، از نگرانی رفقا و دوستانمان و پیگیری ایشان صمیمانه تشکر می کنم و امیدوارم با تسری چنین حساسیتی به امورعموم مردم ایران، آینده ای امن و جامعه ای مملو از عدالت و برابری بسازیم.

12 مرداد 1386

بینا داراب زند


 
پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386
وقتی به بشر به چشم حیوان نگاه شود و حقوق بشری در کار نباشد


 
پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386
سحر گاه فردا ۱۵ تن اعدام خواهند شد

 طبق اعلام دستگاه قضایی جمهوری اسلامی سحر گاه فردا ۱۵ تن از دستگیر شدگانی که نیروی انتظامی و دستگاه قضایی از آنها با عنوان " ارازل و اوباش" نام میبرد در زندان اوین اعدام خواهند شد این در حالی است که طی دو هفته گذشته بیش از ۲۰ نفر از این افراد اعدام شده اند که به گفته خانوادهایشان پرونده آنان مراحل قانونی ائین دادرسی را طی نکرده است و در مدتی کمتر از یک ماه حکم آنان به اجرا گذارده شده است .

منبع:آسمان دیلی نیوز


 
پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386
بینا داراب زند بازداشت شد

بینا داراب زند بازداشت شد
شماره 2007-315
10 مرداد 1386

کلید واژه ها : جامعه , اطلاعیه


 

بینا داراب زند ، فعال سیاسی ساعتی پیش در منزل خود ، در شهرستان کرج دستگیر شد. ماموران کلانتری مهرشهر کرج به همراه فردی با لباس شخصی به منزل داراب زند مراجعه و بدون ارائه مدرک شناسایی و حکم قضایی وی را در حالیکه لباس منزل به تن داشت بازداشت نمودند. از وضعیت فعلی داراب زند اطلاعی در دست نیست . اخبار تکمیلی متعاقبا ارسال خواهد شد .

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 25251


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها